نه لب گشایدم از لب ، نه دل کشد به نبید
چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
به سوگواری ِ زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک رهت لاله زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم ِ انتظار چکید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببین در آینه جویبار گریه بید
به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
ز چشم ساقی غمگین، که بوسه خواهد چید؟
چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد
ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
گذشت عمر و به دل، عشوه می خریم هنوز
که هست در پی شام سیاه، صبح سپید
که راست سایه درین فتنه ها امید امان ؟
شد آن زمان که دلی بود در امان امید
صفای آینه خواجه بین کزین دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید
***
نقل است که حسن [بصری] ، رابعه [عدویه] را گفت : « رغبت ِ شوهر کنی ؟» . گفت : « عقد نکاح بر وجودی وارد بُوَد. اینجا وجود کجاست ؟ که من از آن ِ من نیم ؛ از آن ِ اویم و در سایه حُکم او . خطبه از او باید کرد ». گفت : « ای رابعه ! این درجه به چه یافتی ؟ » . گفت : « بدانکه همه یافتها گُم کردم در وی ». حسن گفت : « او را چون دانی ؟ » . گفت : « چون ، تو دانی . ما بی چون دانیم » !
پ . ن : امروز نشستم به شعر خواندن و تذکرة الاولیا . شعر اول که در حال و هوای جمعه های همیشه ماست از ابتهاج و حکایت هم از تذکرة الاولیا ، باب رابعه عدویه .
بی ربط :
آخر ای پادشه ِ مُلک و ملاحت ! چه شود
که بریزد ز لبت ، نمکی بر دل ِ ریش ؟




